الفيض الكاشاني
79
عرفان مثنوى ( فارسى )
هيچ انگورى دگر غوره نشد * هيچ ميوهء پخته با كوره نشد پخته گرد و از تغيّر دور شو * رو چو برهان محقق نور شو چون ز خود رستى همه برهان شدى * چونكه بنده نيست شد سلطان شدى آدمى چون نور گيرد از خدا صبغة اللّه است رنگ خم هو * پيسها يكرنگ گردد اندر او چو در آن خم اوفتد گوييش قم * از طرب گويد منم خم لا نلم « 1 » آن منم خم خود انا الحق گفتن است * رنگ آتش دارد الّا آهن است رنگ آهن محو رنگ آتش است * ز آتشى مىلافد ار ، خامشوشست چون به سرخى گشت همچون زر كان * پس انا النّار است لافش بىزبان شد ز رنگ و طبع آتش محتشم * گويد او من آتشم من آتشم آتشم من گر تو را شك است و ظن * آزمون كن دست را بر من بزن آتشم من بر تو گر شد مشتبه * روى خود بر روى من يك دم بنه آدمى چون نور گيرد از خدا * هست مسجود ملايك ز اجتبا « 2 » نيز مسجود كسى كو چون ملك * رسته باشد جانش از طغيان و شك آتشى چه آهنى چه لب ببند * ريش تشبيه مشبّه برمخند پاى در دريا منه كم گوى از آن * بر لب دريا خمش كن لب گران گرچه صد چون من ندارد تاب بحر * ليك مى نشكيبم از غرقاب بحر جان و عقل من فداى بحر باد * خونبهاى جان و عقل آن بحر داد تا كه پايم مىرود رانم در او * چون نماند پا چو بطّانم « 3 » در او
--> ( 1 ) - مرا ملامت مكن . ( 2 ) - برگزيدگى . ( 3 ) - جمع بطّه : اردك .